اندر حکایات بیمارستان

این خاطره ها مربوط به سال 88 ترم بهمن که من کاراموزی داشتم ....

ذکر کرده بودم که توی ازمایشگاه کار می کردم عزیزانی که این چیزا زیاد براشون جذاب نیست از همینجا اعلام می کنم نخونین اخه بعضی از قسمتتاش که یادم میاد خودممسبز این شکلی می شم:))

چیزی که زیاد بهش بر می خوردیم یه حرکت جالب این ملت بود اقا ما ظرف ا... می دادیم دستش یارو تا خرخره پر می کرد جوری که لبریز می شد بعد می یومد می گفت: خانم بسه یا بازم پرش کنم.............حالا فرض کنین ....این موقع ها مسئول این بخش می گفت...پدر جان نمی خوایم بخوریم تشنگیمون رفع شه نصف اون لیوان هم کفایت می کرد:))

نزدیکای عید بود این خانمه مسئول این بخش همچین چیتان پیتان کرده تر و تمیز با ده لایه دستکش مشغول کار بود بعد دوست دیگش میاد مثلا شوخی کنه با یه صدای وحشتناک صداش میزنه این از ترس می پره کل هیکلش ا....می شه ...بنده خدا نشست به گریه کردن که اقا این چه شغلی بود من انتخاب کردم و مگر نون و ابم کم بود و مردم شغل انتخاب می کنن با حساب میلیاردی مردم سر و کار دارن ما با چیشون سر و کار داریم:))

یه مورد جالب دیگه این بود که اقا دیدیم یه روز یه خانم تقریبا 48 ساله رو گذاشتن رو ویلچر یه دختر جوون ویلچر رو به همرا یه مرد می رونه این دخترهه را به راه این زن بدبخت و نیشگون می گرفت  ، می زد تو دهنش ،  فحش می داد یه وضعی اصلن زنه مثل ابر بهار گریه می کرد و اصوات نامفهومی از خودش در می اورد ما فکر کردیم این زنه مادر شوهره و دختره عروس یه ریزم این دختره می گفت : بمیر از دستت راحت شیم کی تو میمیری نکبت و...............ما خونشو گرفتیم رفت بعد این منشی پرید تو گفت می دونین نصبتاشون چی بود.....دختره زن دوم بود زن رو ویلچر زن اول اون مرده هم شوهر این دو تا مام اینجوری شدیمتعجب بی خیال این چی می گه؟؟؟؟؟

اسمش رو از رو برگه خوندم نوشته بود فری... بعد یه خانمه اومد تو نشست رو صندلی خونگیری می گم خانم برو بیرون من گفتم فری...می گه خودمم ما با تعجب نگاش کردیم گفت: بچه اخر بابام بودم دوست داشت پسر باشم می خواست اسمم بزاره فرید دید دختر شدم گذاشت فری:)) روحیه ما رو عوض کرد با اسمش

یه دختر قد بلند لاغر چادری حدودا 16 ساله با یه قیافه ی قد که دوست داشتی بزنی زیر گوشش اومد خودش رو پرت کرد رو صندلی خون گیری و فریاد زد...گفته باشم اگر رگ دستمو پیدا نکردین و من  می دونم و شما پدر من و از دیشب در اوردین مادرش پشت سرش وارد شد یه زن نسبتا مسن با اشکهایی که دلت رو کباب می کرد این خانمه مسئول بخش ازمایشگاه اوژانس با ارامش خونش رو گرفت و دختره با داد و فریاد رفت بیرون زنه رو کرد به ما ...دخترم عاشق پسر همسایمون شده با هاش دوست شده پسره از اینایی که باید یکی شلوارشو بکشه بالا شوهرم خیلی مذهبی مخالف ازدواجشونه نمی دونه دوستن ، بفهمه اتیشش می زنه دیشبم رفته 5 ورق قرص ژلوفن خورده خودکشی کنه معدشو شست و شو دادن باباش فکر می کنه قرص اشتباه خورده بدونه.....بعد دیدیم دوست صمیمی دختره اومده بهش می گه...کار تو کردی دیوونه خل شدی

دختره هم می گه...اره من باید بهش برسم نرسم دیوونه می شم......تاسف برانگیزه نه؟

خوب دوستان الان من باید لباس بپوشم برم دانشگاه بعدا میام بازم می نویسم:))

/ 0 نظر / 19 بازدید